على اكبر دهخدا
1527
امثال و حكم ( فارسى )
مرغ جائى رود كه چينه بود نه به جائى رود كه چى نه بود . سعدى . رجوع به : اين دغل دوستان . . . ، شود . مرغ خانگى دانهاى درخورد پس گوهر بزاد . آن مثل خواندى كه . . . ) ( ؟ ) خاقانى . مرغ خانه اشتريرا بىخرد رسم مهمانش به خانه مىبرد چون بخانهء مرغ ، اشتر پا نهاد خانه ويران گشت و سقف اندر فتاد . مولوى . مرغ دانا قفسشكن باشد . عشق بىچار ميخ تن باشد . . . ) سنائى . نظير : مرد گرد نهاد خود نتند * شير صندوق خويش خود شكند . سنائى . مرغ در قفس ايمن بود ز چنگل باز ز تنگناى قناعت قدم منه بيرون * كه . . . ) عمعق . مرغ در هوايش پر مىافكند تمثل : رفته از پيش او و پيش گرفتم * راهى سخت و سياه چون دل كافر راهى چون پشته پشته سنگ و در آن راه * سينهء بازان بنعل گشته مصور بنهد اندر زمينش شير همى چنگ * بفكند اندر هواش مرغ همى پر . مسعود سعد سلمان . مرغ دل . ترسنده . مثال : سر حسنك از ما پنهان آورده بودند و بداشته در طبقى با مكبه پس گفت نوباوه آوردهاند از آن بخوريم همگان گفتند خوريم گفت بياريد آن طبق بياوردند سر حسنك را ديديم همگى متحير بشديم و من از حال بشدم . . . گفت اى ابو الحسن تو مردى مرغ دلى سر دشمنان چنين بايد . ابو الفضل بيهقى . اندر آن صف كه زور دارد سود * مرد را مرغ دل نبايد بود . سنائى . هواى لطف تو از بهر صيد مرغ دلان * ز دامگاه رجا دانهء گمان برداشت . سيف اسفرنك . بستهء دوام تواند مرغ دلان روز و شب * تا نكشى چون شوند از قفس غم رها سيف اسفرنك . باز چترت چون بخسبد دشمنت آن مرغ دل * همچو مرغ نيم بسمل حالى افتد در طپش . كمال اسمعيل بر مرغ دلان چرا زنى سنگ جفا * اى تو ز كمان گروهه دل سنگينتر . كمال اسمعيل . كسى كش دل مرغ اندر كنار * بدام اندر افتاده به مرغوار . مرحوم اديب . نظير : اشتردل . گاودل . بزدل . آهودل . بددل . كبكزهره . گاوزهره . كلنگدل . مرغ دل از آشيانى ديگر است عقل و جان را سوى او آهنگ نيست . عطار . مرغ دم سوى شهر و سر سوى ده دم آن مرغ از سر او به . سنائى . نظير : بر سر بارو يكى مرغى نشست * از سر و دمش كدامين بهتر است گفت اگر رويش به شهر و دم بده * روى او از دم او ميدان تو به